آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

قندعسل مامان

میلاد حضرت زهرا

با کمی تاخیر این روز را به همه دوستای خوبم و مامانهای مهربون تبریک عرض میکنم. هدیه آرتین به مامانش:عجیجم(با کلی ناز و صدای نازک)دوس دالَم---->(عزیزم دوستت دارم) قربونت برم که چند روزه دوباره داری دندون درمیاری و لب به چیزی نزدی،غذا که میبینی چشماتو میبندی و با دست پس میزنی و میگی تیش تیش(یعنی سیرم حالا ربطشو منم نمیدونم چیه )   ...
12 ارديبهشت 1392

مادر

امشب دلم خیلی گرفته کاش مادر بهتری باشم،یکی شبیه مامان خودم.صبور،فداکار،مهربون و هزارتا خوبیه دیگه که مامانم داره و من ندارم. پسر گلم نمیدونم چه جوری بگم که تو همه زندگیه من هستی.اگه گاهی وقتا باب میلت رفتار نمیکنم فقط به خاطر خودته.فقط خدا میدونه چقدر عاشقتم. امشب با گفتن دوس دالَم (دوستت دارم) بهترین هدیه را به من دادی. ...
11 ارديبهشت 1392

23 ماهگی

اصلا باورم نمیشه که داره ٢ سالت میشه.خیلی خیلی سریعتر از اون که فکر میکردم  گذشت و من خیلی وقتا حسرت روزهای گذشته را میخورم که کاش بیشتر از بودنت لذت میبردم.ولی خدا رو شکر میکنم که همش خوشی بوده و شاید به خاطر همین زمان برامون زود گدشته ، از خدا میخوام همیشه مثل الان دلمون خوش باشه و تنمون سالم . با اینکه همیشه دلم برای نوزادیت و وقتی تپلی بودی تنگ میشه،ولی هر روز که میگذره شیرینتر و خوردنی تر از قبل میشی.عاشقتم پسر گلم. فروردین امسال فروردین پارسال ...
8 ارديبهشت 1392

اصفهان هم لرزید و تن ما را لرزاند

دیشب حدود ساعت 1 من تازه میخواستم بخوابم که یهو دیدم خونه داره میلرزه،اولش فکر کردم از طبقه بالاست ولی وقتی ادامه پیدا کرد و شدیدتر شد فهمیدم زلزله بوده سریع پریدم و رفتم سمت آرتین و دستامو گرفتم دورش که تموم شد.همسرم هم که خواب بود از خواب بیدار شد و همون موقع خاله مهدیه اس ام اس داد که بیداریم یا نه؟ زنگ زدم بهش و گفت اونجا همه همسایه ها رفتن توی پارک و مرکز زلزله حبیب آباد بوده که بیرون از شهره ولی به خونه بابا اینا نزدیکتره و حدود 4 ریشتر هم بوده. من که اول کلی گریه کردم ،همه ترسم به خاطر آرتین بود،حتی میترسیدم از کنارش یه لحظه بلند بشم و چراغو روشن کنم.خیلی سعی کردم خوابم نبره که ساعت 3 خوابم برده بود و با صدای گوش...
31 فروردين 1392

کلمات به زبان آرتین

قربونت برم که اینقدر بامزه حرف میزنی،البته خیلی از کلماتو شبیه هم میگی که فقط خودم میفهمم چی میخوای. خ و ق را اول کلمه نمیتونی بگی به خاطر همین کلمه هایی که با این حرفا شروع بشه کلا عوض میشه: خیار:آلاخ البته خیلی کلمه های دیگه هم عوض میشه مثل دوچرخه:دُدالاخ هندوانه:هِنونَه کوچولو:توچولو مینی بوس:نی نی بوس ماست:ماه(ه را خیلی غلیظ میگی) زیتون:دِتون ترشی:تُتی عاشق چیزای ترش هستی(به جز غذاهایی که لیموترش زیاد دارن)مثل آبغوره و ترشی و لواشک،میخوری چشماتو میبندی و لباتو غنچه میکنی و میگی تُته اتوبوس:قبلا میگفتی اتو ولی الان دیگه میگی اتوبوس آخرش هم میگی پییییسسسسسسس(یه روز که با باباجون رفته بودی بیرون یه اتوبوس پشت سر شما...
30 فروردين 1392

تعطیلات نوروز

سلام عزیزم.خوبی عشق مامان؟ 27 اسفند عقد خاله مهدیه بود،که شکر خدا با اینکه عجله ای شد،همه چیز خوب بود.قفط نتونستم ازت عکس بگیرم. این عکسارو هم فردا صبح گرفتیم.سفره عقد ایده من بود و به همراه بقیه چیدم. آرتین فراری از عکس چهارشنبه سوری هم مثل هر سال عمه اینا تو کوچه یه آتیش کوچک روشن کردند ولی چون خیلی دیر وقت بود تو و بابا خوابتون برد،من هم یه سر رفتم و زود اومدم بالا. برای سال تحویل قرار بود خونه خودمون باشیم و بعدش بریم دیدن خانواده هامون.ولی چون داماد جدید اومد خونه باباجون،ما هم برای نهار رفتیم اونجا که دور هم باشیم . چند روز اول عید مثل همیشه به عید دیدنی گذشت و روز چهارم فروردین با مامان جون اینا و خاله مهدیه و همسر...
27 فروردين 1392

زاینده رود یه کمی زنده رود شد

سلام عسل مامان امروز بسیااااار روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت. چون امروز آب به اصفهان رسید و مردم اصفهانو خوشحال کرد،هر چند مقدار آب کمه و باز بودنش هم موقته ولی جای شکرش باقی است. ظهر عمه الهام خبر داد که آب رسیده به اصفهان و تا پل فلزی رسیده، ما هم سریع لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون،خواستیم بریم دنبال آب که به خاطر ترافیک زیاد پشیمون شدیم و برگشتیم نزدیک خونمون و از هونجا تماشا کردیم.فعلا که آب پر از گِل و آشغال بود ولی خوب میشه. عصر هم با خاله مهدیه رفتیم خرید و بالاخره برای شازده پسر عینک خریدم. شب وقتی رسیدیم خونه به پیشنهاد بابا دوباره رفتیم پیاده روی و لذت بردن از رودخونه(فکر کنم امشب پارکها از 13به در هم...
20 فروردين 1392

دندان هفدهم و هجدهم

قربون عسل خودم بشم که اینقدر بانمکه.(البته به جز مواقعی که اذیت میکنی ) فکر کنم حدود 10 روزه دو تا آسیاب بالاییت جوونه زده ولی چون زیاد پیدا نیست ندیده بودم،تا چند روز پیش وقتی توی حمام جییییییغ میزدی تونستم ببینم. مبارکت باشه عزیزم. 13 به در امسال ...
15 فروردين 1392

شب تولدم و بی خوابی

الان که دارم مینویسم ساعت 5:35 صبح روز 9 فروردینه و من هنوز موفق نشدم بخوابم، دلیلش هم اینه دیروز عصر بعد از مدتها یه دل سییییییییر خوابیدم. شاید هم خواست خدا بوده بیدار بمونم تا به این فکر کنم که 28 سال پیش چنین شبی مامان گلم نتونسته بخوابه و تا صبح درد کشیده.واقعا تا مادر نباشی نمی تونی درک کنی(البته شما فقط میتونی یه پدر خوب باشی ). مامان عزیزم خیلی دوستت دارم و به خاطر همه زحماتی که تا الان برای ما کشیدی ازت ممنونم. عاشقتم. ...
9 فروردين 1392

22 ماهگی

عمر مامان 22 ماهگیت مبارک   به دلیل همکاری نکردن هنگام گرفتن عکس، این بهترین عکسی بود که داشتی. آرتین 22 ماهه آرتین 10 ماهه   ...
9 فروردين 1392